به لحظهی انتخاب رشته اش فکر میکنم. به آن ساعتی که حتما خیلیها گفتند حوصله داری وقت و بی وقت غر بشنوی همه طلبکارت باشند. از مریض و دکتر و رئیس بیمارستان حرف بشنوی، خوب باشی وظیفه ات را انجام دادهای و بد باشی دنیا را پیش چشمت جهنم میکنند و تو قبول کردی. قبول کردی که پرستار باشی و با لبخند به همه شان لبخند زدی و آرام گفتی میدانم. تو همه اینها را میدانستی و ممکن بوده جوری زندگی کرده باشی که خودت از خدا شهادت خواسته باشی ولی این گونه شهادت به شیوه سوختن هرگز.
حتما منیژهای مژگانی فائزهای لالهای یا چه میدانم هر دوستی من هم حوصله دارم ها. حتما یکی بوده که دوستت بوده، پرستار بوده، مهاجرت کرده، بعد توی چتهای شبانه تان بعد از کلی گپ و گفت دوستانه دوباره بحث را وسط کشیده که بلند شو بیا. به خدا پنج برابر آنجا بهت حقوق میدهند. ماه اول یک تویوتا کمری میخری.
کلی پس انداز میکنی. پنج ساله تهران خانه خریدی چه برسد به رشت و تو استیکر لبخند فرستادی و تشکر کردی و گفتی حالا فکرامو میکنم میگم بهت و بعد ته دلت ضعف رفته برای لهجه لنگرودی پیرزن تخت شماره ۷ و به خودت گفتی من این نبات خانم را کجا بگذارم بروم.
یک ساعت پیش پایشان دخترک را دکتر گفته بود ضعف دارد سرم نوشته بود، تو احتمالا هزاربار قربان صدقه اش رفتهای. شعر و قصه گفتهای و خواندهای تا رگ نازک آبی اش را پیدا کنی. دخترک اندازه فرو رفتن سر نازک سوزن پوستش سوخته و تو دلت ریش شده و معذرت خواهی کردهای.
لشکریان شیطان آمدند. از تبار همانها که در کربلا خیمه سوزاندند. از تبار همانها که در نیشابور کتابخانه سوزاندند. از تبار همانها که دهه ۶۰ خانه و خرمن روستاییان را سوزاندند. این بار آمده بودند به سوزاندن درمانگاه. تو گفتی: دخترک سرم دارد. گفتند: برو بیرون؛ و تو طبق سوگندت و جدانت و روح بلند مادرانه ات ماندی و خودت، سوختی.
در سرزمین آب و باران و طراوت تو سوختی و این سوختن، سوختن وصل بود. پرستار عزیز سرکار خانم مرضیه نبوی نیاحالا دو روز است که قبل از اسم شما کلمه شهیده قرار گرفته است، شما که پرکشیدید و رفتید. سلام ما را به شهدای ایران عزیزمان از ابتدای شکل گیری نام ایران تا کنون برسانید و بگویید ما میراث شما را نمیگذاریم به دست حرامیان شب زده بیفتد.